امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

33 هفتگی

سلام بر جوجو نازنازی من  امیر مهدی گلم خوبی قند عسل مامان؟ این روزها شیطون شدی مادر به فدات  یه وقتهایی حس میکنم داری دل و رودمو میجویی یا نیشگون میگیری  از بس که فشار میاری به دلم بعضی وقتام حس میکنم پاهات لای دنده هام گیر کرده حس میکنم الانه که دندهام بشکنن اینقدر زور میزنی عزیز دلم ولی تو راحت باش عزیزم هر کاری هم دوست داری بکن قربون دست و پاهای کوچولوت بشم من امروز شدی  هفته هورا همش 5 یا 6 هفته دیگه داری  یعنی 35 یا 42 روز دیگه  پیشمونی تقریبا میشه عید فطر  وای که تا اون موقع من میمیرم از بس دیر میگذره راستی دایی برات از بوشهر یه پتو گرفته و  خاله بابایی هم یه پتو دیگه که...
27 خرداد 1393

انتخاب اسم پسرم

سلام عزیز دل مادری   خوبی قند عسلم احساس میکنم جات زیادی تنگه منو ببخش عزیزم اگه اینطوریه آخه من خیلی شکم در نیاوردم  قند عسل  شب جمعه من و بابایی بالاخره تصمیم گرفتیم اسمت رو انتخاب کنیم بابایی از صبحش تو اینترنت دنبال اسم میگشت تا شب ولی گمونم اسم دلخواهشو پیدا نکرد  آخر سر یه لیستی به من داد که همه اون اسم ها رو قبلا من و بقیه انتخاب کرده بودیم جز یکی دو تا اسم جدید و واقعا انتخاب اسمت کار مشکلی بود خوب همه اسم ها قشنگ بودن بابایی از همه بیشتر از امیر ارسلان خوشش میومود  راستش خود منم خیلی این اسم رو دوست داشتم ولی چون فهمیدم اسم خروس پسر خاله بابایی امیر ارسلان بوده دوست نداشتم یه همچین اسمی...
25 خرداد 1393

32 هفتگی

سلام پسر قشنگ مادر  خوبی فدات بشم  عزیزم امروز شـدی  هفته تموم     آخ جون تا 38 هفته فقط 6 هفته داری البته شاید عزیزم شما 39 هفته دنیا بیای  یعنی 49 روز    دیگه  آخ جون  فدات بشم به زودی عکس لباساتو که بابایی زحمت کشیده برات خریده  تو وبلاگت میزارم هرچند یه سری وسایل مثل تخت و کمد رو قراره بعد از اینکه دنیا اومدی بگیریم  میدونی چرا آخه هنوز تکلیفمون معلوم نیست شاید مجبور بشیم بخاطر شما خونه رو عوض کنیم و یه خونه نزدیک خونواده شوهری بگیریم برا اینکه صبح زود که من تو رو تنها میزارم میرم سرکار مادر شوهری از شما مراقبت کنه ولی فعلا خونه پیدا نکردیم &nb...
20 خرداد 1393

سونو 31 هفتگی

سلام عزیز دل مادری  خوبی قند عسلم ؟ جات راحته؟  تا الان داشتی ورجه وورجه میکردی مادری فدات بشه سه شنبه پیش که 31 هفته شدی غروبش من و بابایی رفتیم سونو بعد از اینکه کمی نشستیم نوبتمون شد پدری ازم خواست دوباره جنسیتت رو بپرسم منم گفتم باشه  پدری هنوز امیدوار بود دخمل باشی   ولی من مطمئن بودم جوجو ما یه گل پسره شاید برا همینه پدری هنوز اسم انتخاب نکرده ولی ایندفعه تصمیمش رو گرفته که اسمت رو انتخاب کنه   من منتظر بودم آقای دکتر بگه بچه بریچه آخه تو همه سونوهای قبلی عزیزم شما بریچ بودی آقای دکتر چیزی نگفت و وقتی من پرسیدم گفتش نه سرش پایینه  خوب بلدی مامانی رو غافل گیر کنی عزیزم   هر چند من امیدوار...
18 خرداد 1393

31 هفتگی

  سلام جوجوی خوشگل مامان چطوری قند عسلم  خوبی فدات بشم حس میکنم جات  خیلی تنگ شده  شکمم سفت میشه گاهی حس میکنم دستتت زیر دنده هامه اینقدر به دنده ام فشار میاد که مجبور میشم با حرکات کششی خودم عقب بکشم  که تو راحت باشی   فدات بشم فردا میشی  هفته   آخ جون فقط 7 یا 8 هفته دیگه مونده   امروز برات نوشتم چون فردا یکمی سرم شلوغه   فدات بشم 3 تا دیگه از دوستای وبلاگین تو این ماه دنیا میان مهنا خانم و شهراد و ناز دختری که هنوز اسمش  تعین نشده  ایشالله  این دو ماه هم زود بگذره تو هم دنیا بیا ی دوست دارم عزیزم بوس راستی امروز میلاد حضرت عباس دیروز ...
12 خرداد 1393

7 ماهگی و 30 هفتگی

 سلام جوجوی مامانی گل پسر قشنگم خوبی فدات بشم   تا یه دقیقه پیش داشتی وول میخوردی  ولی الان آروم شدی    فدات بشم الهی امروز شدی  ماه تموم دیروز هم شدی  هفته عزیزم یعنی فقط 60   روز دیگه مونده تا دنیا بیای قند عسلم  عزیز دلم بابایی هنوز برات اسم انتخاب نکرده و هر اسمی هم من میگم میگه فعلا بزار ببینم اگه اسم قشنگتری پیدا نکردیم باشه  خوب من دوست دارم زودتر اسم تک دونه پسرمو بدونم  ولی عیب نداره بالاخره یه اسمی برات انتخاب میکنیم   قربونت بشم بابایی دوشنبه برات ست حموم گرفت خیلی ناز و قشنگن رنگش به سلیقه من بود راستش من بنفش انتخاب کردم آخه هم رنگ ساله هم رنگ مشترک بی...
7 خرداد 1393

29 هفتگی

سلام جوجوی من    خوبی قند عسلم   امروز شدی هفته   عزیزم  یع خبر خوب اینکه عزیزم مهیلا خانم هم دنیا اومد  خیلی ناز و خوشگله مثل عروسکها میمونه حالا مونده علی کوچولو   ایشاله اونم زودتر بیاد و مامان بابا و ما رو خوشحال کنه  ایشالله همه  کسای که دوست دارن مادر بشن خدا این نعمت رو بهشون بده  آمین عزیزدلم پریشب که دراز کشیده بودم از ظهرش تکون نخوردی وقتی بابایی حالتو پرسید منم گفتم که خبری ازت نیست و از طهر تکون نمیخوری اونوقت بابایی اومد نزدیک دل من و شروع کرد باهات حرف زدن  همین که ازت خواست تکون بخوری تو شروع کردی به وول خوردن  من و بابایی کلی ...
3 خرداد 1393
1